محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4252
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت قسم ياد كنند كه قسم ياد كردند ، آنگاه بگفت تا آنها را شكنجه كنند بجز زيد ابن على كه از او بازماند و چون نبرد آن گروه به چيزى دست نيافت به هشام نامه نوشت و وضع را به دو خبر داد ، هشام به دو نوشت : « قسمشان بده و رهاشان كن » گويد : پس يوسف آنها را رها كرد كه برون شدند و سوى مدينه رفتند اما زيد ابن على در كوفه بماند . عطاء بن مسلم خفاف گويد : زيد بن على بن خواب ديد كه در عراق آتشى افروخته بود ، پس از آن آتش را خاموش كرد ، سپس بمرد . و از اين خواب بيمناك شد و به پسر خويش يحيى گفت : « پسر كم ، خوابى ديدهام كه از آن بيمناك شدهام » و خواب خويش را براى او نقل كرد . پس از آن نامهء هشام بن عبد الملك به نزد وى آمد كه دستور مىداد پيش او رود و چون پيش هشام رفت گفت : « پيش امير خويش يوسف رو » زيد گفت : « ترا به خدا اى امير مؤمنان ، بيم دارم اگر مرا پيش وى فرستى از پس آن ، من و تو زنده روى زمين فراهم نياييم » گفت : « چنان كه دستور داده شد پيش يوسف برو » و او به نزد يوسف رفت . به قولى هشام بن عبد الملك ، زيد را به سبب نامهء يوسف بن عمر از مدينه خواست و موجب آن چنان كه ابو عبيده گويد آن بود كه يوسف بن عمر ، خالد بن - عبد الله را شكنجه داد و خالد ادعا كرد كه به نزد زيد بن على و داود بن على و دو تن ديگر از قرشيان ، كه يكى مخزومى بود و ديگرى جمحى ، مالى بسيار سپرده است . گويد : يوسف اين را براى هشام نوشت ، هشام به دايى خويش ابراهيم بن هشام كه عامل مدينه بود نوشت كه آنها را پيش وى فرستد . ابراهيم بن هشام ، زيد و داود را پيش خواند و در بارهء آنچه خالد گفته بود از آنها پرسش كرد كه سوگند